به جای خالیت عادت نمیکند من..
بهترین چیزی که ممکنه یه ادم سیگاری حواسش نباشه و پیشت جا بذاره و بره،بره واسه همیشه،فندکشه..
شنیده بگیر حرف های امشب را..
اگر آدمی را دیدی که کز کرده گوشه ای و به نقطه ای دور خیره شده،نزدیکش شو.هیچ نگو.فقط بنشبن کنارش.هی سیگار روشن کن برایش.هی سیگار روشن کن برایش.اصلا شو ساقی سیگارش..برای چند ساعت فقط.این آدم خسته است.چیزی از وجودش کم شده.بودن هایی بوده که خودش دور ریختتشان و آن لحظه دلتنگ تمام آن بودن هاست..این ادم هیچ دلش نمیخواهد آن لحظه.فقط میخواهد خیره شود..به دور..به جایی نامعلوم..زندگی شیره ی وجودش را بد کشیده..این آدم را یک جور دیگر دوست داشته باش..
برای رضا و صفحه ی سفید وبلاگش..
فقط تو می فهمی.یک روز همه را به تو خواهم گفت.فقط تو می فهمی که باید آدم یکی را داشته باشد که بداند چه وقت سیگار تعارفت کند..چه وقت دستمال کاغذی و چه وقت خودش را تعارفت کند..خودش بنشیند کنارت.کلمه ها را پشت هم ردیف کند.حرف بزند..حرف بزند..حرف بزند..تو سبک شوی..سبک شوی..سبک شوی..و فکر کنی چقدر حرفهایش آشناست.حرفهایش تمام چیزهاییست که میخواستی بگویی و کلمه نداشتی برای گفتنشان..
فقط تو می فهمی سیگار کشیدن های نیمه شب پشت پنجره ی اتاق یعنی چه..فقط تو می فهمی خسته از بودن،غمگین از رفتن یعنی چه..
بودن های امروزت را میخواهم..
مثل وسوسه خوردن قهوه ی تلخی که میدانم بعد از نوشیدنش،شکلات کنار فنجان هم طعم دهنم را شیرین نمیکند..
هدایت زل زده به من.نه.زل زده به کمی آنطرف تر از من.یک روز به تو خواهم گفت که چه روزهای تلخی را توی خانه ات گذراندم.و گاهی چقدر چقدر چقدر خسته بوده ام.یک روز میگویم.میگویم خانه ی تو فقط برای تنهاییست.اصلا بوی تنهایی میدهد.بوی آدمهای تنها.یک روز میگویم که چقدر روزها،چقدر ثانیه ها را اینجا قد کشیدم.بغض کردم برای آیدین و آیدای معروفی و سیگار دود کردم به افتخار یوسا و سالهای سگی اش..و کم کم عاشق شدم.عاشق هدایت و چشمانی که هیچوقت درست نفهمیدم به کجا زل زده..
میگویمت.میگویمت که همیشه وقت پایین آمدن از پله ها سرگیجه امانم را میبرد..
دستم را هل میدهم توی جیبم.هوا زیادی سرد است.روی پشت بام نشسته ام.قهوه هم که تمام کرده ام.از صب هم که توی ذهنم چرخ میخوری..از همه طرف دست به یکی کرده اید.تو..قهوه..هوا..
سرزمین من،سرزمینی که خسته و افسرده است این روزها..
که چشم دوخته به آدمهایش
و آدمهایش همه خسته از سرزمینشان این روزها
آدمهایش به دنبال راهی برای فرار
به دنبال نفس کشیدن هوای خوش رهایی
به دنبال بالا بردن یک جرعه آزادی به سلامتی"سرزمینشان"حتی..
دوست دارم خدا پیپ بکشه..
تنهاتر از تو
آدمهایی هستند که به دیوارت تکیه داده اند،
هرچند میدانند فرو میریزد..

تو یاور همیشه مومن منی..
از تمام آنچه زندگی کولبفون نامیده میشد،
تنها پرسه های طولانی مانده..
سیگار
و یک آهنگ بی کلام..
امشب از اون شباست که سخت صب میشه.از اون شبا که قراره این آهنگ تا خود صب بخونه.از اون شبا که هی بشینم کنار تخت.هی دراز بکشم.هی برم کنار پنجره..هی به اتاقا سرک بکشم.برم حیاط یخ کنم.هی نت رو چک کنم.هی وسایلای اتاق رو نگاه کنم.از اون شبا که هی فکر کنم.هی فکر کنم.هی بمیرم..
امشب از اون شباست که بد صب میشه..
تو بزرگی مث اون لحظه که بارون میزنه..
"فریدون فروغی"
گاهی خوابت رو میبینم.این گاهی کمه.خیلی کم.صب که بیدار میشم خوب نیستم اصلا.کلا بی حوصله ام بعد از دبدنت تو خواب.یکی دو روز عصبیم و تصمیم میگیرم پیدات کنم.زیر و رو میکنم همه جا رو.به همون چندتا آشنای باقیمونه سر میزنم.میرم کافه.همون کافه ای که مطمئنم نه من رو یادش مونده نه تو رو.چند روز امیدوار میشم که پیدات میکنم یا اصلا خودت میای.میای میای اونقدر میای تا برسی به من...
بعد از یه مدت از سرم می افتی.دست میکشم از پیدا کردنت.
دوباره بعد از یه مدت تو خواب میبینمت..دویاره میگردم..دوباره..
وقتی
حتی خاکستر سیگارت را،
باد
از من
گرفته..

از رقصیدن و خندیدنمان زیر باران
تا آنجا که زندگی برای تو در 30 دقیقه 14 تومان خلاصه میشود،
یک دنیا
یک دنیا
بغض فاصله است..
حق با توست.زندگی فاصله ی دوبار سرپا شاشیدن است.
برای من که نه به خدایی اعتقاد دارم و نه به ناجی این فاصله کوتاهتر میشود.برای من که "تو" و "او"های جمله هایم همگی توهمند.برای من که توی خانه ی خالی هم گریه ام را توی دست هایم خفه میکنم.برای من که امدن و رفتن ها را حتی حال و هوایت را چک میکنم هر روز.اما گاهی با تمام وجود احساس میکنم اهمیتی ندارید برایم.تو و دیگران..و این گاهی هر روز بیشتر میشود..هر روز بیشتر میشود..
نگو که تمام میشود.نگو که ته این جاده دستمان را میگیرد و بلندمان میکند.نگو که پشت این مانیتور دل داده ای که من وقت نوشتن این متن بارها دستان یخ زده ام را روی دهانم گرفته ام و اصلا نمیدانم چقدر طول میکشد تا این چند خط تمام شود.نگو.که اشکهایم امان نمیدهد امروز.حتی به اندازه ی تمام شدن این پست.نه.ربطی به جمعه ندارد.ربطی به غروب ندارد.ربطی به تنهایی ندارد.
ربطی به آدمها هم ندارد.آنقدر آدم گریز شده ام که آسیبی نگیرم از هیچکدامشان.برای من که شب تولدم چنچنه و آدمهایش را دور زدم و سر خاک گریه میکردم از رفاقت هم نگو.هم آغوشی و بوسه را هم فاکتور بگیر.خسته ام.برای من از جایی بگو که به آنجا می رسانی ام و بعد هم تنهایم میگذاری.از جایی که چیزی نفهمم.سکوت باشد..سکوت مطلق.
دل آدم که بگیرد،
از دست "او"های قصه هم کاری ساخته نیست..
فقط
باید
رفت..
خودت را به تنهایی نسپار..خواهش میکنم..

خدایا کشتی ای بفرست..
این بار بدون پیامبر
میخواهم همه ی خودم را،از هجوم زندگی نجات دهم..
گول خوردیم.همه ی عمر دروغ گفتند..
خاک تو سرد نشده هنوز هم..
گرم گرم است..بیشتر از آنی که به سادگی دیگران،فراموش شوی..
از در که میرسی بغض کرده ای.سر درد داری.یعنی خودت میگویی سر درد داری.اما میدانم دروغ میگویی.میگویم چه شده؟یکدفعه-بی هوا میزنی زیر گریه.میدانم چرا.فقط سرت را فشار میدهم توی سینه ام.صدایت بلندتر میشود.هی گریه ات را قطع میکنی و میگویی ببخشید که آمدی اینجا و من با این حالم شبت را خراب میکنم.هیچ نمیگویم.دستت را با دو دستم فشار میدهم و می بوسم.دستت را میگذارم روی صورتم.دوباره میزنی زیر گریه.بغلت میکنم.بی صدا اشک هایم میریزد.بغض هایت که تمام می شود میگویی دوباره خواب دیده ای.میگویی توی خوابت برات گفته ۱۶ آبان سال من.یادت بمونه..
عاشق شديم.به اندازه ي ۱۴ ساعت..و بعد هم تمام شد.
۱۴ ساعتي كه زيادي دوستش داشتم.
آقا تو که دامن نداری..
آه مادران کجای تو رو میگیره؟!
یک حرفهایی هم هست که باید هرگز به زبان نیاوری..
بگذاری بماند..
بماند..
بماند..
و
ریشه کند...برای هم آغوشی که میرفتی،
آنقدر خودم را بی حوصله نشان دادم
که حتی به خدا نسپاریم..
در سکوت
در را بستی...
..
این روزها بودن هایت سخت تحمل میشود..
چمدانت را که بستی
تنهایی
چمدانش را باز کرد..